تبليغاتX
شعر و ادبیات -
 قیصر امین پور - حسین منزوی - اردلان سرفراز - فاضل نظری - فریدون مشیری -
جواد زهتاب و ... 

 

 

۱- گزیده ای از اشعار قیصر امین پور

چشم تو لایحه ي روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانی ها
***
عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
***
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد !
***
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است !

***
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
***
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
***
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
***
دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است

***
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است

***
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
 درد مردم زمانه است
***
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
 چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
 روز مباداست !
***
این روزها که می گذرد ، هر روز
 در انتظار آمدنت هستم !
 اما
با من بگو که آیا ، من نیز
 در روزگار آمدنت هستم ؟

***
کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم -
سوال روشن ما را جواب لازم نیست
***
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

***
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
***
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...
***
آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابر ها ،خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
***
نه گندم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
***
جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!
.../

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲- گزیده ای از اشعار حسین منزوی

ای چشم هات مطلع زیباترین غزل
با این غزل ،‌ تغزل من نیز مبتذل
انگار با تمام جهان وصل می شوم
در لحظه ای که می کشمت تنگ در بغل
***
کالای زنده ام که به سودای ننگ و نام
این می فروشد ، آن دگری می خرد مرا
یک بار هم که گردنه امن و امان نبود
گرگی به گله می زند و می درد مرا
در این مراقبت چه فریبی است ای تبر
هیزم شکن برای چه می پرورد مرا ؟
***
نقش تازه ای کشیده ام از دو چشم مهربان دوست
که تمام رنگ ها در آن وامدار مهربانی اند
***
عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
***
تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد
***
آندم که بوسه دادی چشم مرا ، نگفتم
چشمم مبوس ای یار ، کاین دوری آورد بار ؟
***
لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود
ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد
***
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمی برید از من
برایتان چه بگویم زیاده ، بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من

***
چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم
***
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

***
غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو
چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن
***
وقتی تو رو  یا روی اینان می نشینی
آیینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست

***
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود
***
چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ، ولي به فکر پريدن بود
***
وقتی تو رو  یا روی اینان می نشینی
آیینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست
***
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود
***
چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ، ولي به فکر پريدن بود ./
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳- گزیده ای از اشعار اردلان سرفراز

هیچ کس با دل آواره ی من
لحظه ای همدم و همراه نبود
هیچ شهری به من سرگردان
در دروازه ی خود را نگشود

***
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد
***
چی بگم وقتی که هیچکس
من و از من نمی فهمه
حرفای نگفتنی رو
جز به گفتن نمی فهمه
غم آدم دیدنی نیست
قصه ی شنیدنی نیست
بعضی حرفا رو باید دید
بعضی حرفا گفتنی نیست
***
شدیم از یاد یکدیگر فراموش دو راهی بین ما بگشوده آغوش
از آن عشقی که در ما شعله می زد به جا مانده اجاقی سرد و خاموش
***
مستی ام درد من و دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده من و رها نمی کنه

***
ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
 به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
باز میایم که مثل هر روز
برامون دونه بپاشی
من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام
***
من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره
***
دل به هر کس که سپردم دیدم
راهش افسوس جدا از من بود
***
سرنوشت چشاش کوره نمی بینه
زخم خنجرش می مونه تو سینه
لب بسته ، سینه ی غرقه به خون
قصه ی موندن آدما اینه
***
از تو اگر که بگذرم ، از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من ،‌ تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
***
امروز که محتاج توام جای توخالی است
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

***
وقتی خورشید میره تا چشماش و رو هم بذاره
رنگ خورشید غروب چشمات و یادم میاره
همیشه ، غروب برام عزیز و دوست داشتنیه
واسه اینکه رنگ خوب چشمای تو رو داره
***
از من اگر حرفی به غیر از ما شنیدی
مرداب را با لهجه ی دریا شنیدی
***
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت

***
عجب آشفته بازاری ست دنیا
عجب بیهوده تکراری ست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواری ست دنیا
***
دنیای ما درد است و این دنیای بی درد
غم های کوچک را مصیبت می نویسد
***
برای دیدن تو از
حادثه ها گذشته ام
کفر اگر نباشد این
من از خدا گذشته ام
.../

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ۴- گزیده ای از اشعار فاضل نظری

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
***
هر کسی در دل من جای خودش را  دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
***
گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
***
بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
کاش به سویش نرفته بود غزالم

***
من رستم و سهراب تو ، این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای ! من ز تو  دلتنگ
***
گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند
کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند
سنگم به بدنامی زنند  اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند
***
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند
***
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم
سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است !
***
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد
آه ، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد
***
یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه ، مرده است
***
شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها ، آدم به آدم فرق دارند
***
به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است./

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ۵ - گزیده ای از اشعار فریدون مشیری

برای چشم خاموشت بمیرم
کنار چشمه ،نوشت بمیرم
 نمی خواهم در آغوشت بگیرم
که می خواهم در آغوشت بمیرم
***
گیرم هزار نغمه سرایم ز چنگ دل
گیرم هزار پرده برآرم ز تار جان
آن روز شاعرم که بگویم مدح این
 آن روز شاعرم که بخوانم ثنای آن
***
به امید نگاهت ایستادن
به روی شانه هایت سر نهادن
خوشتر از این آرزویی است
دهان کوچکت را بوسه دادن

***
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت ، مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه ، خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
***
دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من

***
باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود
ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبوده ام و او دیگر او نبود
***
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گذشت از من ، ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
***
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
***
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید
***
تنم را بسوزان در ‌آغوش خویشتن
فردا نیابند خکسترم
***
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
***
سیه چشمی به کار عشق استاد
مرا درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد./

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ۶- گزیده ای از اشعار جواد  زهتاب

تو گفتی از این حرف ها بگذریم
و خامت شدم با همین حرف ها

به پایان رسیدیم و بیچاره من!
که می ترسم از آخرین حرف ها./
***
یوسف به کلافی سر بازار تو باشد
بیچاره دل من که خریدار تو باشد

نارنج چه کاری ست که دست همه دادند؟!
ای عشق گمان می کنم این کار تو باشد./
***
جهان همچنان می زند دور باطل
چه بامن چه با تو چه با او چه تنها./
***
وقتی نگاه می کنم از جای جای شهر
داغ تو روشن است به جای چراغ ها./

 پایان قصه ها همه تلخ است بعد از این
گم می کنند خانه ی خود را کلاغ ها

وقتی بهار می رسد از راه ، آه ! آه !
جایت چه خالی است در این کوچه باغ ها./

***
گاهی به دنیا پشت پا هم می توان زد
گاهی که دستت را به دستم می سپاری

نقد غزل دارم- کلافی بی تکلّف -
شاید مرا هم از خریداران شماری./

***
ماهی شد و کنار نیامد، زدم به آب
موجش گذشت از من و گردابی ام هنوز

می خواستم بگیرمش امّا پرید و رفت
دنبال آن پرنده ی چشم آبی ام هنوز./

ماهی شد و کنار نیامد، زدم به آب
موجش گذشت از من و گردابی ام هنوز

 می خواستم بگیرمش امّا پرید و رفت
دنبال آن پرنده ی چشم آبی ام هنوز
***
 تقویم عمرم صفحه صفحه سردی دی بود
با مهربانی آمدی شهریورم باشی

این روبه پایان را سرآغازی ست عشق تو
با من بمان، بگذار عشق آخرم باشی./
***
عاجزتر از آن بود که اعجاز کند
می خواست دوباره از نو آغاز کند

او که نه پرنده بود ، نه ماهی بود
این بار به آب زد که پرواز کند./
***
دیروز می شود همه امروزهای من
اما نشانه ای زتو پیدا نمی شود

ای کاش مثل اشک نیفتم ز چشم تو
اشکی که اوفتاد دگر پا نمی شود./
***
برخیز و کم کن همچو آرش مرزهای رنجمان را
تا هست جاری خون آرش در رگ تیر و کمان ها

خورشید من! وقتی ز پشت ابرها بیرون نیایی
پا از گلیم خود فراتر می نهند این سایبان ها./

***
عاشقی را در گمانم ساده می پنداشتم
عاشقی کردن ولی سخت از گمان انداختم

چون که با من غیر عشق این و آن حرفی نبود،
حرف خود را در دهان این و آن انداختم./
***
يك ذره مهربان شو و با مهرباني‌ات
خورشيد را به خانه بياور براي من

از هاي وهوي صلح بزرگان دلم گرفت
يك قهر كودكانه بياور براي من./
***
مرا هر چند مي خواهي ولي در بند مي خواهي
رها كن گيسوانت را، بگير آزادي ما را

تو از ليلي نسب داري من از نسل جنون هستم
از اين بهتر چه خواهي نسبت اجدادي ما را

اگر با قيس مي سنجي،جنونم را تماشا كن
هواي بيستون داري ، ببين فرهادي ما را

هواي مشك گيسويي، خيال چشم آهويي
ببين بر باد داد آخر سر صيادي ما را./
***
دل را همه ی عمر به دریا زده بودی
دریاست که دل می زند اینک به تن تو./

وقتی از آفتاب برایت تن آفرید
تکلیف روزهای مرا روشن آفرید

من ساحل و تو موج ، ببین سرنوشت را
حتی کنار آمدنت ، رفتن آفرید./

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 در ماه دیگر آثار دیگر شاعران را نیز خواهیم گذاشت./

 

 

 

 

 

 


 

 


 

 


 



 
 

+نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت5:1توسط یسنا |